خون دل بریخت از دو چشم من.... دلم میخواد تا صبح گریه کنم ولی اشک نمیاد. فقط لبخند تلخ هست که گوشهی لبام میشینه. من میتونستم. روی همهی حرفهام میموندم. اون آرامش رو با هیچی عوض نمیکردم. اون لبخندها رو....من میتونستم، تا ته همین دنیا....:))))))))))))))))
آدمی زاد خیال میکند که همهچیز از بین رفته است. اما هیچ چیز تمام نشده، گوشهای از ذهنت، جایی میان دلت،زندگی میکند. اما چرا فکر میکنی که تمام شده یا از بین رفته است؟دلیل این است که فرار را خوب یاد گرفتهایم.فرار کردن از درد! حتی گاه، درد هست. جایی نفس میکشد که میدانیم اما سرکوبش م